~ part 19 ~

760 76 24
                                        

با هر نفسش، عطر ملایم و بهشتی اون موهای نرم وجودش رو پر میکرد...ساعت ها بود که کارش همین بود...استشمام اون عطر و نوازش اون موها امروز هم مثل روز های قبل اونو از زمین جدا میکرد و به آسمون میبرد...تمام یک هفته ی گذشته، توی تک تک لحظاتی که اونو بغل میکرد طعم شیرین خوشبختی رو بیشتر میچشید...هنوزم باورش نمیشد خواب نباشه...باورش نمیشد ماه برای بودن کنارش به زمین اومده.
دستی توی موهای ابریشمیش کشید و بوسه ی نرمی به سرش زد...
با حس چیزی روی سرش،کمی توی جاش تکون خورد و غرغری زیر لب کرد...
_بیدارت کردم؟..
+اوم...آره...
_ببخشید...
با تعجب سرش رو بالا آورد و نگاهی به چشم های قرمز جی کرد...
+چی گفتی؟!
_گفتم ببخشید که بیدارت کردم...اگه خوابت میاد برگرد سر جات...
کم کم تعجبش از بین رفت و جاشو به لبخندی شیرین داد...بهرحال توی یک هفته ی گذشته چیزهای عجیب زیادی از پارک جی دیده بود که قلبش رو شادتر میکردن و بار سنگین تری به دوشش میزاشتن...
+دیگه نمیخوابم...
_هوم...
به آرومی انگشت هاشو از انتهای ابروی خوش حالش تا چروک های ریز کنار چشم خستش کشید...
+چشمات قرمزه...خوب نخوابیدی؟...
_زیاد نخوابیدم...
نفسش رو صدادار بیرون داد و ضربه ای به پیشونی جی زد...
+چرا به اندازه ی کافی نمیخوابی؟
_تورو نگاه میکردم...
اون مرد سنگ دل و جنایتکار همیشه انقدر توی دلبری کردن ماهر بود؟...چرا این کارو با جونگوون میکرد؟...چرا وقتی اون حرفارو میزد لبخندش انقد زیبا و چشماش انقد پاک بود؟...
بوسه ای روی چشم جی گذاشت و باز هم توی بغل اربابش خزید...
+میتونی تا آخر عمرت هر روزتو صرف دید زدن من کنی پارک جی...ولی واسه ی زنده موندن نیازه که شبا بخوابی...
_ولی نگاه کردنت از خواب بهتره...
توی یک حرکت از جاش بلند شدو روی شکم جی نشست و با اخم روی صورتش خم شد...
+ایگو ...تو که روی خوابت خیلی حساس بودی...حتی از یه دقیقشم نمیگذشتی...حالا کلا نمیخوابی که منو نگاه کنی؟!
تک خنده ای کرد و با بلند کردن سرش بوسه ای روی پیشونی الهش نشوند و با انگشت هاش،اخمش رو باز کرد...
_میدونی؟...قبلا می‌خوابیدم تا از بیداری فرار کنم...تا رویامو ببینم...اما الان رویام تمام بیداریمو پر کرده...
+جی...
_راستش نگاه کردن بهت، دقت کردن به کارات و خیره شدن به پلک های بستت وقتی اونقدر آروم خوابیدی خوشحالم می‌کنه...فقط وقتی نگاهت میکنم در حالی که داری لبخند میزنی یا آرومی باعث میشه حس کنم تو آرامشم...
+انقد قشنگ حرف نزن...
خندید و سر جونگوون رو توی بغلش کشید...
_دست خودم نیست...وقتی پیشمی عقلمو از دست میدم...
برای چند ثانیه سکوت اتاق رو پر کرد و هیاهو وجود جونگوون رو...درون وجودش بیصدا جنگی در گرفته بود که پایانش نامشخص بود...انگار توی این جنگ هیچ ارتشی پیروز نبرد نمیشد...انگار ازین نبرد فقط خون باقی میموند و درد اما بهرحال اون ژنرالی بود که تمامش نبرد رو میطلبید...مغزش به طرز عجیبی ازین درد لذت میبرد اما قلبش...قلبش خیانت کارانه رقیب رو در آغوش کشیده بود و ناخودآگاه برای عقب نشینی دشمن نجوا میکرد...
+انقد دوسم نداشته باش...
_چی؟...
قطره ی سرکش اشکش به ارومی از گوشه ی چشمش سر خورد و روی گردن ارباب نشست...
+دوسم نداشته باش جی...لطفا...
با اخم و تعجب سر جونگوون رو از روی سینش بلند کرد و به چشم های نم دارش خیره شد...
_چی میگی جونگوون؟!....چشمات چرا خیسه؟...
لبخند زورکیی زد و سرش رو تکون داد...
+چیزی نیست عشقم...
برای یک لحظه تمام وجودش یخ بست...اصلا مطمعن نبود که اون کلمه ی زیبای غریبه رو از دهن جونگوون شنیده یا نه...اما اگر واقعا توهم نبود...تضمین نمی‌کرد قلبش بتونه زیر این حجم از شادی دووم بیاره...و تمام وجودش منتظر بود که فقط با شنیدن دوباره ی اون کلمه از همه چیز بگذره...
_چ...چی گفتی!؟...
+گفتم چیزی نیست!....
_نه...این نه...
با فهمیدن منظور جی تک خنده ای کرد و بوسه ی سریعی روی لب هاش گذاشت...
+گفتم چیزی نیست عشقم...
_با منی؟!
حتی با وجود درداش ، نمیتونست به این صحنه از عمق وجودش نخنده...ارباب جی با اون چشمای وق زده و صورت متعجب واقعا کیوت شده بود...
دستش رو دو طرف صورتش گذاشت و با خنده دماغش رو ب دماغ جی مالید...
+مگه بجز تو کسی هست که من عاشقش باشم؟...
به آرومی نفسش رو بیرون داد و نگاهش رو روی ماهش چرخوند....روی رویاش...پس خوشحالی اینجوری بود...عشق این بود...پس خدایی که میگفتن واقعا وجود داشت...
چشم های کشیده و کشندشو از نظر گذروند...لب های کوچولو و خوش فرمش...بینی خوش تراششش...سیاه چاله ی جذاب روی گونه هاش وقتی که لبخند میزد...موهای پریشون مشکیش...حتی ترقوه های بلوریش که از زیر پیرهن گشاد سفیدش بیرون زده بودن...درست بود...موجودی که بی حرکت روی پاهاش نشسته بود خود ماه بود...خود فرشته...خود عشق...
_تو نمیتونی عاشق باشی...تو خود عشقی...
«درسته ارباب...من خود عشقم...راستی تو تا حالا عشق بودی؟...اگه نبودی هیچوقت نباش...عشق یه درد زیباست...زیبا و پوچ...عشق بدون درد معنایی نداره...همون‌طور که قصه های عاشقانه تر همیشه غمگین ترن...و عاشقانه ترین ها همیشه قصه ترن...هیچوقت عشق نباش ارباب...عشق همیشه پوچه...همیشه توهمه...دردناکه...و قصست...»
                  ______________________
_سه روز دیگه باید برای تحویل محموله ی آگوست دی بریم بوسان...ازونجایی که تمام بی مصرفای اینجا به جای مغز فقط عضله دارن، بعد از من تو مسئول این ماموریتی...پس خوب چشمو گوشتو باز کن پارک...نمیخام مثل دفعه ی قبل محموله کمبود داشته باشه...کارتو خوب انجام بده
+اگه همین الان بزاری ببوسمت خوب انجامش میدم...
با حرفی که از سونگهون شنید، طی یک شک ناگهانی توی جاش ایستاد و باعث شد سونگون از پشت بهش برخورد کنه...
حقیقتا این چیزا وقتی خودشون تنها توی اتاق طبقه ی بالایی بخش دو بودن، عادی و دوست داشتنی بود اما راهرو های بخش مرکزی قطعا مکان مناسبی برای این کارا نبود...
با اخمای توی هم رفته و خنده ای که سعی در کنترلش داشت به سمت زیر دست جذابش چرخید و از بین دندوناش غرید...
_پارک سونگهون بهتره همین الان دهنتو ببندی وگرنه...
+وگرنه چی استاد؟!
نشخند روی صورتش و ابرویی که بالا داده بود باعث میشد شیم جیک بیشتر دلش بخواد که دندون های ردیفشو توی دهنش خورد کنه...
_وگرنه دیک لعنتیتو با اَره برقی هیسونگ هیونگ آشنا میکنم...
+بیخیال پسر...این کار مثل این میمونه که با دستای خودت ماشین لامبورگینیتو بندازی توی دستگاه پِرِس...
صورتی که هر لحظه ارقوانی تر میشد و لپ هایی که باد شده بودن شاید به نظر بقیه ی آدمای اطراف اینجا ترسناک به نظر میومد اما برای سونگهون این کیوت ترین صحنه ی دنیا بود...
با خنده دست جیک رو گرفت و اونو پشت دیوار یکی از اتاق های خالی بخش کشید...
_یااا چیکار میکنی؟!
به سرعت جیک رو بین خودشو دیوار گیر انداخت، انگشتش رو روی لب های پُر استادش گذاشت و آروم توی گوشش زمزمه کرد...
+شششش...خودت میدونی تا بوسه ای که میخامو نگیرم ازینجا نمیریم ناخدا...
با کشیدن زبونش روی گوش گر گرفته و قرمز جیک،صدای هیسی از بین لب هاش خارج و نیشخند خبیث سونگهون رو دوباره روی لباش نشوند...
لب هاشو از هم باز کرد و پوست گردنش رو آروم مکید...میتونست صدای ناله های که جیک سعی در خفه کردنشون داشت رو بشنوه...
کم کم بوسه ها و مارک هاش عمیق تر میشدن و جیک توانش رو برای کنترل ناله هاش از دست میداد...
_اهه...سونگهون...لعنتی بسه...
اما گویا فایده ای نداشت...اونا هنوز هم باهم رابطه ای نداشتن اما سونگهون با همین عشق بازی های کوچیکش میتونست بار ها جیک رو به اوج برسونه...البته اگه کسی که نباید وارد میشد،نمیشد...
×اینجا چه خبره؟!

___________________________________________
اینم پارت سوییت جدید....دوسش داشته باشین و وودو کامنت یادتون نره....

❌● 𝙏𝙊𝙔 ●❌Where stories live. Discover now