با حس لمس دستهایی که دور کمرش حلقه شده بودن و پایی که به خاطر بالا رفتن پاچه گرمکنش، به ساق برهنه پاش کشیده میشد، پلکهای بهم چسبیدهاش رو از هم باز کرد و با فضای تقریبا آشنای اتاق جونگکوک مواجه شد.
پردههای ضخیم و توسی رنگی که پنجره کنار میز کار رو پوشونده بودن، به تهیونگ اجازه نمیدادن که ساعت رو به درستی حدس بزنه.
بالا و پایین شدن قفسه سینه جونگکوک رو روی کمرش و بازدمهای داغش رو پشت گردنش حس میکرد. شقیقههاش کمی تیر میکشیدن و چشمهاش هنوز از گریههای دیشب، میسوخت.
دیشب. دیشبی که مثل احمقها، بدون ذرهای فکر کردن به نتیجه کارش، با چشمهایی اشکبار و تنی لرزون به خونه خانواده جئون اومده بود و موقعیت جونگکوک و رابطهشون رو به خطر انداخته بود.
با پایین آوردن سرش، نگاهش رو به انگشتهای کشیده و استخونی جونگکوک که روی شکمش قفل شده بودن داد و از حس خوب گرمای تن جونگکوک چسبیده به بدنش، لبخندی روی لبهاش نقش بست.
دستش رو پایین برد و بعد از باز کردن قفل دستهای جونگکوک، انگشتهای اون رو بین دستهای کم جون خودش گير انداخت.
به نظر خودش اینطوری بود یا دست جونگکوک واقعا توی دست خودش زیباتر دیده میشد؟
میدونست که اون احتمالا از دستش ناراحت و عصبانیه. تهیونگ توی یک روز، رابطشون رو به هیونگش لو داده بود و بدون هماهنگی به خونهشون اومده بود. درک میکرد اگه میخواست سرش داد بزنه یا حتی بخواد ولش کنه اما توی اون لحظه، اولویت با خارج شدن هر چه سریعتر از خونه خانواده جئون بود. باید قبل از بیدار شدن جونگکوک یا از اون بدتر مادرش از اونجا بیرون میرفت.
پس در حالی که خودش رو به آهستگی روی تخت میکشید و بدنش رو از جونگکوک جدا میکرد، دست اون رو از روی پهلوش برداشت. خودش رو به لبه تخت نزدیکتر کرد و درست زمانی که برای بلند شدن نیم خیز شده بود، دستهایی قوی از پشت دور تنش حلقه شدن و اون رو به سر جای اولش کشیدن. توی آغوش جونگکوک.
غافلگیر شده از بیدار بودن و حرکت یک دفعهای جونگکوک، فریاد کوتاهی از بین لبهاش خارج شد. با شنیدن صدای بم و گرفته صبحگاهی اون پسر درست زیر گوشش، چشمهای خسته و دردمندش بازتر از حد معمول شدن.
- صبح شما هم بخیر!
مغزش برای لحظهای، نحوه صحیح پردازش اطلاعات رو فراموش کرد که این باعث شد ثانیههایی رو بی حرکت و خشک شده بین بازوهای عضلانی اون پسر بمونه.
گرمای انگشتهای بلند جونگکوک رو که پایین تیشرت آستین بلندش رو کنار میزدن و روی پوست برهنه شکمش حرکت میکردن رو حس میکرد و این برای بدن سرما دیدهاش لذت بخش بود.
ŞİMDİ OKUDUĞUN
"DESOLATED"
Hayran Kurgu"متروک" "حتی اگر بگی که این یه رویای بی فایده است، فقط یکم دیگه اینطوری بمون انگار که فردایی وجود نداره انگار که "دفعه ی بعد" ی در کار نیست هرکاری که تو جلوی چشمای من انجام دادی یه تاریکی بی حد و اندازست" Bts_ house of cards برشی از داستان: - حس می...
