part(10)

2.2K 382 6
                                        

این چی بود؟!....چی بود که اینقدر تونست خمارت کنه پارک چانیول...این مزه لبای یه پسر بود درسته...چطور میتونه اینقدر مست کننده باشه آخه...
نگاهشو بین چشمای سیاه و خمار پسر روبه روش به گردش در اورد...دستش ناخودآگاه رفت سمت گونه پسر روبه روش و لمسش کرد و جمله ای از دهنش پرید که نتونست کنترلش کنه
_:چی تو وجودت داری شاهزاده کوچولو....
چشمای بک متعجب شد...که باعث شد چان هم از گفته اش پشیمون شه
چان تا حالا به پسرا فکرم نکرده بود ولی این...این معجزه بود...معجزه مست کننده که چانیول هم مثل بک نمیخاست باورش کنه
صدای دست زدن مهمونا یهو بلند شد و حاله شیرین نگاه بک رو از چان دریغ کرد و برای همین چان لعنتی نثار مهمانا کرد...
+:همه چیو دیدن؟
با صدای لرزون و آرومی جملشو زمزمه کرد
لبخندی زد و به موقعیت خودش جلومهمونا برگشت
_:اره
دستشو گرفت و با لبخند تعظیم کوچیکی برای مهمانا کرد که بک هم کارشو تکرار کرد بعد هم که بقیه باز مشغول رقصیدن شدن و چانیول و بک هم به سمت جای قبلیشون برگشتن...
×:خیلی بهم میاین جناب پارک
یورا با پوزخند و تمسخر جملشو جوری گفت که دوتاشون بشنون
×:ولی من بازم تلاشم و میکنم...شاید این علاقه اونقدرا هم واقعی نباشه...
سرشو جلو اورد و صداشو آروم کرد که هم بک و هم چان بشنون
×:اینو از تک تک حرکاتتون میشه فهمید..
بک اخمی کرد و چان با پوزخند جملشو گفت
_:تو نمیخای متوجه این عشق بشی خانوم کوچولو وگرنه همه متوجهش شدن
یورا شونه ای بالا انداخت
×:این حرفات نمیتونه باعث شه از عشقم نصبت بهت دست بکشم...بالاخره با هزار بدبختی بدستت اوردم دیگه
ایندفه نوبت چانیول بود که اخم کنه
_:خفه میشی یا خفت کنم دختره هرزه...از همون موقع تا حالا هی بهت گفتم اون اتفاق هیچی چیز رو بینمون عوض نکرده هنوز همون نفرتی که از اون کاری که باهام  توی اون معامله کوفتی کردی و دارم تا الان..... چند بار باید بهت بگم اون شب من مست بودم...چرا باورت نمیشه...فکر کردی خیلی حال دادی بهم نه؟...بهتره اینو بدونی که من از اون شب هیچی یادم نمیاد احمق کوچولو...
حین جملاتش به دست بک فشار میورد که عصبانیتشو خالی کنه و بک هم اینو فهمیده بود ولی چیزی نگفت چون واقعا از این رو چان ترسیده بود...چشماش از عصبانیت قرمز بودن و تقریبا داشت داد میزد ولی خب بخاطر صدای آهنگ که زیاد بود چیزی به گوش بقیه نمیرسید...
وقتی حرفاش تموم شد چند ثانیه ای به چشمای ترسیده دختر رو به روش نگاه کرد بعد هم همونطور که دست بک رو میکشید به سمت آشپزخونه رفت...
_:دختره هرزه انگار دارم با دیوار حرف میزنم عین الاغ هی نگام میکنه...یه بلایی سرت بیارم که بفهمی کیم کوچولو
توی راه آشپزخونه هی با این حرفا هم سعی کرد خودشو آروم کنه...ولی دریغ از کمی آرامش هی بیشتر عصبانی میشد...چانیول آدمی بود که خیلی سخت عصبانی میشد ولی وقتی هم عصبانی میشد آروم کردنش خیلی سخت بود و معمولا هم توی چنین مواقعی فقط مشروب میتونست آرومش کنه...
به دستش نگاه کرد که توی دست چان درحال له شدن بود...صورتشو از درد جمع کرد و به چانیول نگاه کرد که همونطور که روی صندلی میز ناهار خوری نشسته بود با اون یکی دستش تکیه گاه به پیشونیش داده بود و هی نفسای عمیق میکشید...بنظر که دیگه آروم میومد...براش هم واقعا دیگه مهم نبود دستش دیگه داشت از درد بی حس میشد...سعی کرد آروم دستشو بکشه بیرون ولی چانیول خیلی سفت نگهش داشته بود
+:چانیول؟!
آروم زمزمه کرد که نگاه آتیشی چان برگشت روش
به دستش اشاره کرد
+:دردم گرفته میشه ول..
چان نزاشت جملشو کامل کنه و به محض اینکه متوجه شد دست بکه که داره فشار عصبانیتش و تحمل میکنه ولش کرد
_:خیلی دردت گرفت؟
بک با چشمای متعجب بهش خیره شد که باعث شد چان به خودش لعنتی بفرسته که آخه به تو چه
+:آ..آره
چان هوفی کشید و اینبار پیشونیش و به دوتا دستش تکیه داد...
بک همونطور که دستشو ماساژ میداد بهش خیره شد کنجکاو شده بود که چی شده که چان اینطوری از اون دختر متنفره
+:میشه بپرسم چی بینتون اتفاق افتاده...
_:الان حوصله ندارم
با صدای خشکی جواب بک رو داد
بک هم دیگه ساکت شد و به جمعیت نگاهی انداخت و به یورا که خیره خیره داشت نگاشون میکرد حتی با اینکه نگاه بک رو رو خودش دید
بک اخمی کرد و به سمت چانیول برگشت...دستشو روی کمر چانیول گذاشت
+:یورا داره نگامون میکنه...بنظرم دوباره باید بریم تو نقشمون...
چان سرشو بالا اورد و نگاهی به بک انداخت و لبخندی زد چون یورا  زاویه دید خیلی خوبی روی صورتش داشت...بعد دست بک رو کشید و تن بک روی پاش نشوند که باعث شد چشمای بک از تعجب اندازه نلبکی بشن...
+:این...این کارا لازم نیستا
_:چرا لازمه...شروع کن سرم و ماساژ بده...هنوز داره نگامون میکنه...
بک که زیاد روی پاهای چان راحت بنظر نمیرسید یکم جا به جا شد و دستای لرزونشو به سمت پیشونی چان برد و شقیقه هاشو لمس کرد
_:زود انجامش بده لبخندم بزن یه چیزایی زمزمه کن یعنی داری آرومم میکنی
بک لبخند زورکی رو لباش نشوند و شروع به ماساژ دادن سرش کرد...
+:دختره خیلی کنست میدونستی؟
چان پوزخند زد
+:چجوری تحملش کردی
_:تحملش نکردم
+:مگه یه مدت با هم نبودین
چان با تعجب سرشو بالا اورد
_:چی باعث شده فکر کنی با هم بودیم
بک دستاش رو که رو هوا مونده بود و به پیشونی چان رسوند
+:نمیدونم فکر کردم با هم بودین
+:این دختره کیه...چطور میزاری اینقدر بهت نزدیک شه و هیچی بهش نگی...چرا مراعاتشو میکنی...احساس میکنم یجورایی داری بهش احترام میزاری...همین که از خونت نمیندازیش بیرون جرعت این کارا رو بهش داده
_:دختره یکی از دوستای عمومه که خیلی براش احترام قائلم سعی میکنم بخاطر اون چیزی بهش نگم...
بک نیم نگاهی به یورا که هنوزم بهشون خیره بود انداخت
+:دختره احمق هنوز داره نگامون میکنه...خوب رو داره
_:خوبه این موقعیت خوبیه...
سرشو بالا اورد و دستای بک رو تو دستاش گرفت که بک باز تعجب کرد
_:من الان دارم برات یچیزی میگم که خنده داره بعد تو سعی کن با صدا بخندی یه چیزی مثل قهقه...
بک یکم ساکت موند و بعد یه لبخند رو لبش اورد
+:خنده الکی بلد نیستم که
_:یاد میگیری...حالا بخند
بک باز یکم نگاش کرد و بعد شروع کرد خندیدن...حالا نخند کی بخند...درسته به زور خندشو شروع کرده بود ولی الان واقعا نمیتونست جلو خندشو بگیره...و چان هم با لبخند نگاش میکرد...
_:چقدرم که نمیتونی...
بک به چان نگاه کرد و خندش بیشتر شد تا اینکه با قرار گرفتن لبای چان روی لباش ساکت شد...درسته چند ثانیه اول تو شوک کارش بود ولی با به یاد آوری اینکه یورایی هم وجود داره که نگاهشون میکنه سعی کرد عادی جلوه کنه...حرکات لبای چانیول روی لباش باعث شد کل بدنش مور مور بشه و اون حس شیرین دوباره توی کل وجودش پخش شه...
دست چانیول پشت گردنش رفت و سرشوکشید جلوتر که لباش راحت تر بین لبای چان جا بگیره...با ولع تمام که برای بک تعجب آور بود لبای بک رو مزه میکرد...مک های عمیق به لب پایینش میزد و بعد یه گاز کوچولو...حالا دیگه واقعا کنترل خودش سخت شده بود یه جفت لب شیرین تو دهنش بود ..... حالا کی اهمیت میداد که این بوسه ها برای بازی جلوی یوراعه یا برای رفع تشنگی چان...پشت گردنشو چنگی زد و دندوناشو خیلی آروم توی لب پایینیش فرو برد و یکم عقب کشید و باعث شد لب های بک کشیده بشه...به چشمای خمار بکهیون نگاه کرد یعنی بک هم خوشش اومده بود...دستشو از دور گردنش پایین اورد و رسوند به کمرش
_:نقشتو خوب داری انجام میدی آفرین بیون کوچولو
بک لبخند زورکی زد و آروم از روی پای چان بلند شد و منتظر به چان خیره شد..چان هم از روی صندلی بلند شد و با بک به سمت مهمونا رفتن...اصولا اگه توی حالت عادی بودن مطمعنا چانیول هنوز عصبی بود و درحال خوردن پیک پیک مشروب...ولی الان بدون اینکه بخاد حتی قطره ای مشروب بخوره آروم شده بود و این عظمت بک رو به چان فهمونده بود....و اینکه ایمان اورد که بک نمیتونه مثل بقیه عادی باشه...
****
حدودا دو ساعتی از مهمونی گذشته بود و دیگه خدمتکارا کم کم داشتن میز رو برای شام آماده میکردن....پسرا و دخترا هنوز مشغول رقصیدن بودن و پیر مرد ها هم درحال خوردن مشروب و مثل دو ساعت پیش قهقه های پی در پی...و بک دیگه واقعا داشت ایمان می اورد که اینا هیچی براشون مهم نیست فقط وفقط مشروب
توی این دوساعت کاربرد اتاقایی که قبلا با لو بهشون سر زده بودن رو هم فهمید تقریبا میشد گفت که اتاق سکس بودن برای مهمونا
وقتی با تعجب به سمت چان برگشته بود و ازش پرسیده بود چرا اینجا این کارو میکنن با اینکه تا حالا تو فیلما این چیزا رو دیده بود...چان هم بهش گفته بود که یه همچین چیزایی توی مهمونیاشون عادیه....
نگاهی به چانیول انداخت که ایندفه مشغول حرف زدن با پیرمردی بود پیرمردی که بک از همون اول فهمیده بود از این متشخصاست و اصلا میلی به مشروب نداره و مکالمه رو به رقصیدن وسط سالنی به اون شلوغیش ترجیح میده...
یکم سرجاش جابه جا شد و نگاهی به دستش که هنوز بین دستای قوی چانیول بود کرد...تفاوت سایز دستشون فوق العاده زیاد بود بک دستای کشیده و ظریفی داشت ولی چانیول دستای پهن و یجورایی رگ های دستش ترسناکش هم کرده بود...به قدری بیکار بود که حس کرد آنالیز کردن تفاوت های خودش و چانیول واقعا براش جذابه...به تفاوت قدشون نگاه کرد و از اینکه سرش تا شونه های چانیول میرسید حرصی شد همیشه نوناش خودشو لو رو برای قد کوتاهشون مسخره میکرد و خب صد در صد خود بک هم از این موضوع ناراحت بود به خاطر همین با خودش عهد کرده بود که باید از کسی خوشش بیاد که قدش از خودش کوتاه تر باشه البته اگه دختر بود اگر هم که پسر که صد در صد پسر چون که گرایش آنچنانی به دخترا نداشت...اون دیگه باید قدش از بک بلند تر میبود چون واقعا علاقه ای به تاپ بودن نداشت و دوست داشت اگر توی رابطه ای با پسری وارد شد حتما قد بزرگ تری ازش داشته باشه...
همینطور تو افکار خودش غرق بود که با ریختن مایعی رو لباسش برق از سرش پرید...به سرعت برگشت سمت کسی که باعث این اتفاق بوده که با یورا مواجه شد یورایی که با لبخند نگاش میکرد
×:آخ آخ ببخشید حواسم نبود شاهزاده
با لحن تمسخر آمیزی گفت و روی کلمه شاهزاده هم تاکید کرد
_:چه غلطی کردی دختره عوضی...حالت خوش نیستا...مگه جلو پاتو نمیبینی...یا خودتو میزنی به کوری
چان همونطور که پیراهن خیس از مشروب بک رو گرفته بود که به بدنش نچسبه خطاب به یورا گفت
_:اگه سرما بخوره بدبختت میکنمت آشغال
و به سمت بک برگشت که حالا به خاطر پیراهن خیسش و باد سردی که به خاطر پنجره های باز خونه وارد میشد داشت میلرزید...دستشو گذاشت پشت کمر بک
_:بیا بریم لباسات و عوض کن عزیزم
و به سمت اتاق کشوندش...بک هم مطیعانه دنبالش حرکت کرد....
بک فکر کرد که چان داره جلو یورا نقش بازی میکنه ولی با رسیدن به اتاق و عجله چان برای اینکه زود تر به اتاق برن فهمید اشتباه میکرده....چانیول روی تخت نشوندش و سریع به سمت کمدش رفت
_:سردته؟!
بک همونطور که دندوناش از سرما بهم میخورد به پنجره اتاق که اونم باز بود نگاه کرد...اخه تو زمستون کی پنجره هارو باز میزاره اونم تو این سرما
+:دارم یخ میزنم میشه پنجره رو ببندی
با دندونایی که بهم میخوردن جملش رو گفت
چان هم که تازه متوجه شده بود که پنجره اتاقش بازه با لباسی که توی دستش بود به سمت پنجره تقریبا دوید و بستش بعد به سمت بک برگشت و پیراهن و جلوش گرفت
_:بدو بپوشش
بک پیراهن و گرفت و خواست بگه که بره بیرون تا لباسشو عوض کنه ولی چان خودش پیش قدم شد
_:من رومو اونور میکنم چون خودت که میدونی نمیتونم بیرون برم....
و به حرفش عمل کرد
بک از روی تخت بلند شد و حالا که یه ذره بهتر شده بود و دیگه هوا ملایم شده بود کتش رو در اورد و پشتش هم پیراهنش رو و سریع پیراهن چان رو تن کرد و بدون توجه به اینکه خیلی براش گشاده دکمه هاشو بستو رو به روی آینه ایستاد
+:این خیلی برام گشاده که این چه وضعشه حالا نمیگه این پسره مگه اینجا پیش چانیول زندگی نمیکنه پس چرا لباسای چانیول و میپوشه
بک غرغری زیر لب کرد که چان به سمتش برگشت و با دیدنش لبخندی زد ولی سریع جمعش کرد
_:به اون چه...
به سمت بک رفت و آستینای پیراهنو بالا زد و نگاهی به کتش کرد
_:اونم خیسه...همینو بپوش کافیه...سردت که نیست
بک به نشونه نه سر تکون داد و خواست چیزی بگه که تقه ای به در خورد
_:بیا تو
درباز شد و خدمتکاری داخل شد
×:آقا شام آمادست بقیه هم منتظر شما هستن
چان سری تکون داد
_:اومدیم...
و به بک نگاه کرد
+:اینجوری هی یقه هاش سر میخورن از روی شونه هام
به لباسش نگاه کرد و حرفشو تصدیق کرد
_:فک کنم با کروات بشه نگهشون داشت
کرواتی رو از توی کمدش بیرون کشید و به سمت بک گرفت
_:سریع
بک کروات رو از چان گرفت و چند دیقه ای رو صرف بستن به دور گردنش کرد و بعد با رضایت به خودش نگاه کرده
+:خوب شد
چان سری تکون داد و چند لحظه بعد بود که به سمت میز شام میرفتن
+:اوف باید برم دبلیو سی...
چان خندید
_:برو ولی سریع بیا اینا بدون شاهزاده قصر پارک چانیول بهشون خوش نمیگذره
بک خندید
+:چه جدی جدی شدم شاهزاده قصر پارک چانیول
_:حالا دیگه نمیخاد زیاد خودتو هم دست بالا بگیری جوجه برو زود برگرد
بک چشم غره ای به چان رفت که یهو تغییر فاز داد و ازش فاصله گرفت...چان هم به سمت مهموناش رفت و لبخند خشکی روی لبش نشوند که باعث شد با دیدن چان شروع به خوردن کنن
+:بالاخره جناب پارک دست از شاهزادشون کشیدن مثل اینکه
یورا با پوزخند گفت و کنار چان ایستاد ولی چان بدون توجه به حضورش مشغول پرکردن بشقابی از غذا برای بک شد
یورا هم که دید چانیول هیچ توجهی بهش نمیکنه دستشو دور بازوی چان حلقه کرد
+:آخه من چه گناهی کردم که عاشقت شدم...یکم بهم توجه کن چیزی نمیشه که...
چان با خشونت دست یورا رو پس زد
_:بس کن یورا بس کن....دیگه با این کارات حالمو بهم زدی
یورا حالت صورتشو غمگین کرد
+:خب یعنی من باید چی کار کنم که تو بتونی دوستم داشته باشی
چان ایندفعه تو صورت یورا صداشو بالا برد
_:برو گورتو گم کن
یورا که یه ذره متعجب شده بود از رفتار چان قدمی عقب رفت
+:وحشی شدی پارک
_:خفه شو فقط خفه شو
با عصبانیت گفت و بشقاب بک رو روی میز گذاشت بشقابی برای خودش برداشت
+:چان
صداشو نازک کرد و یکم خودشو نزدیک چان کشید
+:فقط یه شب...فقط یه شب و دیگه ریختمم نمیبینی
چان با پوزخند به سمتش برگشت
_:خجالت نمیکشی نه...من دارم بهت میگم الان با بک تو رابطم بعد تو میای بهم میگی یه شب....نمیخاد خودتو برام مظلوم کنی آشغال عوضی....برو گورتو گم کن...من با بک تا جهنمم میرم فهمیدی تا جهنم
و بعد به کارش ادامه داد
+:این بشقابه برا منه؟
با صدای بک به سمتش برگشت و ناخودآگاه لبخندی روی لبش نشست...سرشو تکون داد
_:نمیدونستم چی دوست داری ولی جلو یورا باید اینکارو میکردم
سرشو برد جلو و تو گوش بک گفت
بک هم سرشو تکون داد
+:باید سرپا بخوریم آخه این چه وضعشه...
چان پوزخندی زد
_:نه اگه بخای میریم میشینیم عزیزم
بک لبشو به دندون گرفت
+:بریم پس
چان دستشو پشت کمر بک گذاشت و با هم به سمت مبل رفتن...به محض نشستنشون یورا هم کنارشون جا گرفت و باعث شد چان هوف بلندی بکشه و بک هم متوجه حضورش بشه
+:نمیشه از دستت چند دیقه هم دور بمونیم نه؟...جوابتو که شنیدی چرا برنمیگردی خونت هرزه
بک با جرعت جملشو به زبون اورد دیگه واقعا یورا رو مخش راه میرفت بک هم نمیتونست جلو خودش و بگیره
چان پوزخند صدا داری زد
×:به تو ربطی نداره بچه جون...غذاتو کوفت کن
یورا هم جملشو با جرعت و بدون توجه به اینکه چان چه برخوردی باهاش داره به زبون اورد
_:ادبتو حفظ کن...بفهم داری با کی حرف میزنی
×:اینم یه ادمه مثل بقیه...چطوری مگه باهاش حرف زدم
_:آدم نیست فرشتست...مثل بقیه هم عادی نیست ...شاهزاده اینجاست کسی که تو حتی عرضشم نداشتی
یورا با شنیدن حرف چان یکم تو جاش خودشو جمع و جور کرد ولی هیچی نگفت
+:آفرین یه ذره اینجوری باش صحبت کن نگاه کن خفه شد
بک یواش تو گوش چان زمزمه کرد و چان رو به خنده انداخت
****
حدود دو ساعت دیگه هم مهمونیشون طول کشید تا اینکه دیگه همه مهمونا قصد رفتن کردن به غیر از یورا که یکم بیشتر موند و مثل کل طول مهمونی تلاش الکی کرد ولی بعد که دید فایده ای نداره با ناراحتی از خونه بیرون زده بود‌....حدود نیم ساعت بعدشم بک با حواس جمع اینکه یورا دور ورا بهش نگاه نمیکنه سوار ماشین لو شد و به سمت خونه رفتن....

I'm ready For Fucking You~🔥(completed)Where stories live. Discover now