صبح زود تر از همیشه بیدار شد و خب چون برگشته بودن به روزای عادی تلاشش برای تنفس بوی بدن چان کنارش بی فایده بود....اون سه چهار ساعتی زود تر از بک بیدار شده بود و الان مطمعنا توی شرکت مشغول کاراش بود...روی تخت با چشمای خواب آلودش نشست و نگاهشو توی اتاق چرخوند...با امروز میشد دو هفته که از افتادن اون اتفاق میگذشت...مرگ نوناش و عذاب بعدش برای بک...فکر میکرد گذر زمان میتونه فایده ای توی ندیدنش توی خواب داشت باشه ولی...ولی اون هنوزم خواب کسایی که میومدن و به نحوه های مختلف نوناش رو با بی رحمی کتک میزدن و میدید...سعی میکرد توی خواب جلو بره با تمام قدرت توی صورت اون کسی که این بلا رو سر نوناش اورده مشت بکوبه ولی دست هایی که دورش بودن هر لحظه محکم تر میشدن...
با به یاد اوردن صدای نوناش وقتی از در خونه با خستگی وارد میشد و اسم بک رو به زبون می اورد لبخند تلخی زد و سرشو پایین انداخت....روزای هرچند سخت ولی شیرینی رو کنارش گذرونده بود...خاطرات زیادی باهاش ساخته بود...و حالا اونا همشون تبدیل به یه رویا شده بودن...کسی نبود که بتونه دوباره کنارش خاطره های شیرین دوران جوونیشو بسازه...و فقط میتونست با به یاد اوردن گذشته ها لبخند به لب بیاره...
اشک هاش که چند ثانیه ای میشد روی گونه هاش جاری شده بودن و پاک کرد و لبخند زد
+:من باهاش کنار اومدم نونا...امیدوارم تو هم با زندگی جدیدت به خوبی کنار بیای البته میدونم که هرچی باشه بهتر از اینجاست...
پتو رو روی تخت صاف کرد و چند ثانیه ای خیره بهش موند...لبخند عمیقی زد و همونطور که به سمت در اتاق میرفت خطاب به نوناش که مطمعن بود میشنوه
+:فکر کنم وقتشه..وقتشه کاری که خوشحالت میکنه رو انجام بدم...امیدوارم برام آرزوهای خوب بکنی که توش موفق بشم
****
×:چی؟...شوخیت گرفته؟...هنوز جواب کنکور امسال نیومده تو میخوای برای کنکور بعدی بخونی؟
بک ماهیتابه تخم مرغی که درست کرده بود رو روی میز گذاشت و روی صندلی کنار لوهان نشست
+:بالاخره این چیزی بود که نونام میخواست...
سرش و انداخت پایین و سعی کرد قطرات اشکشو توی چشماش نگه داره ولی مثل همیشه بی فایده بود...
+:میخوام خوشحالش کنم...
توی چشمای لوهان نگاه کرد
+:میخوام به خودش افتخار کنه که همچین برادری داره...
دوباره سرشو پایین انداخت و قطره اشکی که داشت روی گونش سر میخورد رو پاک کرد...
لوهان با نگرانی نگاش کرد و نزدیک ترش شد...دستشو روی رون پای بک گذاشت و خم شد سمت صورتش
×:باشه بک...هرکاری میخوای بکن فقط گریه نکن...اگه تصمیمت اینه پس منم هستم...بیا با هم براش آماده بشیم
بک سرشو بالا اورد و لبخند کمرنگی بهش زد
لوهان عقب کشید و لبخند دندون نمایی زد
×:بک؟
+:هوم؟
+:بریم بیرون بچرخیم؟...خیلی وقته باهم نرفتیم بیرون یه خرید درست حسابی بکنیم
بک لقمه ای برای خودش گرفت و موقعی که داشت به سمت دهنش میبرد
+:الان بدترین زمانی بود که میتونستی پیشنهاد گردش بدی...
لقمه رو توی دهن کوچیکش جا داد و ادامه داد
+:کلی کار سرم ریخته
لوهان با ناباوری خنده ای کرد
×:اوه...مثلا چه کاری جناب بیون..
+:باید یه چیزی واسه شب درست کنم برای شام...باید خونه رو تمیز کنم خیلی وقته دست بهش نخورده بهم ریختست...باید درسم بخونم...از همین الان هم میخام شروع کنم که هول هولی نشه
همونطور که لقمه های کوچیک میگرفت و توی دهنش میزاشت بینشون کاراش رو برای لوهان گفت
لوهان که تمام این مدت با خنده نگاهش میکرد با پایان جملاتش قهقه ای سر داد
×:چرا لحن مادر بزرگا رو برداشتی بک؟...یه لحظه فکر کردم آجوما داره باهام حرف میزنه
بک لقمه آخرم گذاشت توی دهنش و ماهیتابه رو هل داد سمت لو...از روی صندلی بلند شد
+:خفه شو...اون غذاتم بخور یخ کرد من دیگه بهت لطف نمیکنم که برات تخم مرغ سرخ کنم....
با جدیت گفت و به سمت اتاق رفت و لبخند به لب لوهان اورد....بکهیون همیشه با رئیس بازیاش لو رو به خنده مینداخت...چه دورانی که بچه تر بودن و چه الان..لوهان بزرگترش بود ولی بکهیون جوری رفتار میکرد که انگار اون بزرگتره و خب لوهان هیچ گونه مخالفتی با این موضوع نداشت فقط از این حالتاش لذت میبرد...
****
کل خونه حتی طبقه بالا توسط بک تمیز شد و حالا دیگه کوچیکترین گردی هم روی وسایل دیده نمیشد...لبخند رضایت بک این موضوع رو میرسوند...
وسایل تمیز کاری رو توی اتاق برگردوند و به سمت آشپزخونه رفت...قبل از اینکه شروع به تمیز کاری کنه به لو گفته بود که کتاب فیزیکشون رو بیاره و بلند بلند از روی پارت ها و فرمول هاش بخونه تا هم خودش یاد بگیره و هم بک که وقتشون بیخودی تلف نشه و خب لوهان هم بعد از زدن کلی غر مبنا بر اینکه هنوز زوده برای درس خوندن کاری که بک ازش خواسته بود رو انجام داد...و به لطف صدای بلند لوهان و توضیحات بک تونستن بالاخره یه درس رو مرور کنن...
×:حالا میخوای چه غذایی درست کنی آج...
لو خطاب به بک با نیشخندی گوشه لبش گفت و خواست آخر جملش کلمه آجوما رو هم اضافه کنه که بک با نگاه آتیشی نگاش کرد
+:فقط اگه اون کلمه رو به زبون بیاری لو...
نیشخند لوهان عمیق تر شد
×:خب؟...بعدش...چی کار میکنی شاهزاده
بک همونطور که مشغول گشتن توی یخچال بود
+:فکر کنم دوری از من یه درس حسابی بهت بده...اینطور فکر نمیکنی
لوهان خندید اون خوب نقطه ضعفشو بلد بود...و خب انتظار دیگه ای هم ازش نداشت بالاخره مدت زمان دوستیشون همه خصوصیات اخلاقی همدیگه رو براشون مشخص کرده بود
با کلافگی در یخچال و بهم کوبید و نگاهشو روی لوهان برگردوند
+:هیچی تو یخچال نیست لو...باید بریم خرید مثل اینکه
نیشخند لوهان تبدیل به لبخند دندون نمایی شد
×:حاضر شو پس
بک دستی توی موهاش کشید
+:باید به چانیول خبر بدم...تو آماده شو
و به سمت گوشیش رفت
لوهان هوفی کشید...اینهمه مدت به کنار بک بودن عادت کرده بود ولی حالا...با یه عشقی که خودش یه جورایی توش دست داشت بودن کنار بکهیون و از خودش محروم کرده بود...هر کاری توسط بک به چان خبر داده میشد و خب اگر هم که چان قبول نمیکرد لوهان هم باید از تفریح و گردش خوبی که میخواست با بک داشته باشه میگذشت...
YOU ARE READING
I'm ready For Fucking You~🔥(completed)
Randomبکهیون پسری از جنس غم...چانیول پسری از جنس غرور...بکهیون پسر روزهای دردناک....چانیول پسر روزهای لذت....بکهیون پسر قمار باز پایین شهر ک برای دادن بدهیش حاضر شد کل زندگیشو بده....چانیول پسر معروف ترین خلافکار کره که توجه زیادی به خونوادش نداره....نظرت...
