روز مهمونی رسیده بود...بعد از گذشت خریدی طاقت فرسا و ندیدن لوهان به مدت دو روز و سعی برای بیشتر درس خوندن بالاخره این دو روز کسل کننده تموم شده بود و الان دست تو دست چانیول به سمت خونه تائو در حرکت بود...
ماشینو یکم جلوتر پارک کرده بودن تا بتونن باهم راه برن...این چیزی بود که بک از چان خواسته بود و خب چان هم بی معطلی قبول کرده بود...تنها چیزی که توی اون لحظه میخواست قدم زدن کنار شاهزاده ای بود که هیکل جذابش با لباسای تنش حتی جذاب تر هم بنظر میرسید و کل وجودش و به آتیش میکشید و میدونست قراره نگاهای زیادی رو روش تحمل کنه ولی به هرحال نمیتونست هم جلوی خودشو برای خریدن لباسی که بکهیون به محض دیدنش چشماش برق زد بگیره....
نگاهی به نیمرخ مهتابی صورتش انداخت...توی این تاریکی نوری که بازتاب مهتاب روی پوست صورتش بود باعث لبخند کمرنگی روی لبای چان شد...شاهزادش مثل همیشه زیبا شده بود و دل چان رو به طور بی رحمانه ای دزدیده بود..البته مطمعن بود بدون میکاپ هم همین زیبایی رو یا حتی هم بیشتر صاحب بود..میکاپ برای کسی مثل بکهیون اصلا مناسب بنظر نمیومد...اون همینطوریشم با صورت بدون میکاپش دل چان رو برده بود و خب چانیول حس خوبی نسبت به دیدنش با مواد شیمیایی روی صورتش نداشت
نگاهشو به سمت لبای پسر کنارش داد...لبایی که به دندون گرفته شده بودن و این نشون از استرس اون پسر میداد...
لبخندی زد..شاهزادش استرس داشت و چانیول از دیدن حرکاتش مثل گاز گرفتن لبای باریکش لذت میبرد...
آروم به سمتش خم شد و با همون لبخند بوسه ای کنار لباش گذاشت و مک آروم ولی پر صدایی زد که باعث ول شدن لب پایینی بک از بین دندونای تیزش و توجهش به چان شد
با چشمای گرد خیره شد بهش و منتظر حرفی از جانب چان بود
_:استرس داری؟
سرشو به طرفین تکون داد و بعد دوباره نگاهشو به رو به رو داد...لبخندی زد..خوب بود چند قدم بیشتر تا خونه ای که چان خونه تائو معرفیش کرده بود نمونده بود و این یعنی اینکه قرار نبود زیاد تحت فشار سوال های چان باشه ولی با نگه داشته شدنش توسط چان با تعجب برگشت سمتش
_:از چشمات استرستو میخونم....میخوای با جواب ندادن چیو مخفی کنی
با آرومی خطاب بهش گفت...بک دستشو از توی دست چان بیرون اورد و سرشو پایین انداخت...فکر و خیال ورش داشته بود که با رسیدن به اون خونه میتونست از زیر سوالای سختش در بره
+:راستش...نمیدونم بعد اون حرفایی که با یورا زدیم...
سرشو بالا اورد و خیره توی چشمای چان شد
+:نمیدونم چطوری باهاش رو به رو بشم..بالاخره اون..
نگاهشو به سمت جاده کشوند..کلا هرجایی به غیر از چشمای چان
+:اون دوست داشته و داره...عذاب وجدان دارم که براش نقش بازی کردیم...اون الان فکر میکنه منو تو...
سرشو انداخت پایین...خیلی خوب میدونست قراره چان چی رو از حرفاش برداشت کنه..در صورتی که حتی توی جمله ای که خطاب بهش گفته بود درصدی از پشیمونی دیده نمیشد...اون چانو دوست داشت و اگر یورا همین الان میخواست هرکاری برای بدست اوردن چان بکنه بک جلوش رو میگرفت
پوزخند عصبی زد...خیلی سعی کرده بود خودشو کنترل کنه ولی دیگه فایده ای نداشت
_:بله...میبینم پشیمونی توی چشماتو...ناراضی از اینکه این رابطه شکل گرفته اره؟..من که از همون اول میدونستم..
پوزخند دیگه ای زد و به سرعت یقه بک رو گرفت و بالا کشید تا چشماشون رو به روی هم قرار بگیرن
_:و خوب یادمه بهت گفتم که حس تو برام ذره ای اهمیت نداره
یهو عصبانی شده بود و این چیز خوبی برای بک نبود
چان با اخم نگاهش و ازش گرفت و خواست یقش رو ول کنه که بک به خودش جرعت داد...دستاشو دور گردن چان حلقه کرد و خودشو بالاتر کشید...آروم لباش رو روی لبای چان گذاشت...لباش رو به آرومی حرکت داد و به همون آرومی هم عقب کشید...
با خجالت به صورت بی حس چان نگاه کرد و بعد پایین اومد...نمیتونست بزاره تمام شب چان از دستش ناراحت باشه
دستشو توی دست ظریفش گرفت و به سمت ویلا کشوندش
+:دیر میشه
و با لحن آرومی زمزمه کرد
****
وارد ویلا شدن...رقص و پایکوبی جوونا از همینجا گویای تفاوت این مهمونی با قبلی ها بود...خبری از پیرمرد ها و افراد مسن نبود و اکثر جمع رو جوونای مست تشکیل میدادن...باید حواسش به خودش میبود..به اینکه زیاد اسیر نگاه های پسر و دخترای اون جمع نشه که بعدش بخواد بحثی درباره این قضیه با چان داشته باشه...این چیزی بود که چانیول وقتی با اون حد از میکاپ دیده بودش گفته بود...
نگاهشو توی جمع چرخوند..درسته افراد زیادی وسط بودن و پیدا کردن کسی که میخواست سخت بنظر میرسید..ولی قد بلندی که یورا صاحب بود و تیپ مخصوص و شیکی که زده بود به خوبی در معرض دید بک قرار گرفته بود...
لبخند کمرنگی زد...اون یورا رو زود قضاوت کرده بود..زود بهش انگ جلف بودن زده بود..ولی حالا که داشت بیشتر باهاش اشنا میشد کم کم شخصیتش رو کشف میکرد...برخلاف تیپی که داشت دختر آروم و حتی تو دل برویی بود..درسته هیچکدوم از اجزا صورتش طبیعی نبود ولی خب اینو میشد به حماقت های اون ادم نسبت داد...بالاخره انسان و حماقتاش...در اون لحظه حتی ذره ای به این فکر نمیکنه که شاید بعدا براش تبدیل به یکی از هزار تا حماقتای عمرش بشه ولی وقتی به خودش میاد که اون و انجام داده و شاید داره بابتش تحقیر میشه...
اونم یه آدم بود مثل همه آدم ها...یورا توی اون لحظه فقط به چان فکر میکرد...به اینکه آیا میتونه بعد از عمل های صورتش دلشو ببره یا نه و اصلا به اشتباهی که داشت میکرد توجه نمیکرد...ولی حالا که بک داشت دربارش فکر میکرد به این نتیجه رسید که مقصر همه اون حماقت هاش فقط و فقط چان بوده...امکان این وجود داشت که کسی از چان بدش بیاد؟...اینهمه جذابیت...محال بود...و هرکسی برای بدست اوردنش حاضر بود هرکاری بکنه
ناخودآگاه با لبخند چرخید سمت چان...اون الان میشد یه جورایی به آخر اسم پسر کنارش میم مالکیت بچسبونه...خود چان گفته بود نمیزاره از کنارش جم بخوره و بک هم از این تصمیم لذت میبرد...اون دوسش داشت...بیشتر از چیزی که خودش فکرشو میکرد...و الان اون پسر مال بک بود یا شاید بهتره بگیم بک مال چان بود...و بک خوشحال از اینکه همه افراد دور و ور چان اینو میدونن و دیگه جرعت نگاه کردن های زیاد از حد ندارن...
طولانی شدن نگاه خیرش روی پسر کنارش بدون اینکه بخواد خودش چیزی بفهمه باعث برگشتن نگاه چانیول روی چشماش شد..و وقتی لبخند محو بک رو دید اون هم لبش رو به خنده باز کرد...به دستش فشار آرومی وارد کرد
_:چیشده شاهزاده کوچولو...یه جوری نگاه میکنی
بک که فهمید چند ثانیه ای هست که چان هم نگاهش رو دیده لبخندشو پررنگ تر کرد
+:داشتم به این فکر میکردم که چقدر خوبه که همه میدونن من مال توام و جرعت نمیکنن بهت نزدیک بشن...
بک چهره مرموزی به خودش گرفت و بهش نزدیک تر شد
+:وگرنه اون موقع خشم شاهزاده بیون و میبینن
YOU ARE READING
I'm ready For Fucking You~🔥(completed)
Randomبکهیون پسری از جنس غم...چانیول پسری از جنس غرور...بکهیون پسر روزهای دردناک....چانیول پسر روزهای لذت....بکهیون پسر قمار باز پایین شهر ک برای دادن بدهیش حاضر شد کل زندگیشو بده....چانیول پسر معروف ترین خلافکار کره که توجه زیادی به خونوادش نداره....نظرت...
