نگاهی به صورت غرق درخواب بک انداخت...صورت معصوم و زیباش توی خواب بیشتر زیباییش رو به رخ میکشید...لبای خوش حالتش نیمه باز بود و موهای لختش روی صورتش پخش بود...پتو هم تقریبا تا زیر گردنش کشیده بود و صدای نفسای آرامش بخشش بود که سکوت مطلق اتاق رو بهم میزد...این حجم از زیبایی برای یه پسر خیلی تعجب آور بنظر میرسید این چیزی بود که به محض دیدنش برای اولین بار به ذهنش خطور کرده بود...زیبایی که با میکاپ بیشترم شده بود...ولی قیافه اصلی بک بود که یه گوشه از قلب چان جا گرفته بود و این چیزی بود که چان نقضش میکرد....
حدود ده دیقه ای بود که لوهان به گوشیش زنگ زده بود و چون که بک خواب بود جواب داده بود البته که بنظرش این کار اشتباه بود شاید بک نمیخاست چان به گوشیش دست بزنه ولی وقتی لوهان برای بار پنجم به گوشی بک زنگ زده بود چان دیگه مقاوت نکرد و به تماسش پاسخ داد اون هم گفته بود که نیم ساعت دیگه جلو در خونشه و به بک بگه که بیاد پایین ولی مطمعنا بیدار کردن بکی که به این مظلومی خوابیده بود چندان کار راحتی نبود...چان میدونست چقدر دیشب خسته شده بود و مطمعنا تا رسیده بود خونه هم دیر وقت بود صبح هم که مجبور بود به اون زودی از خواب بیدار شه...
همونطور که بهش خیره بود دو دل بود که بیدارش کنه یا نه..ولی آخر به تو چه ای نثار خودش کرد و سمت بک رفت...به چان هیچ ربطی نداشت که بک خستس یا نه..مطمعنا کلاس رانندگی چیزی نبود که بک بخواد سرسریش بگیره البته اگر خودش خواسته بود که به این کلاس بره...روی مبل جاگرفت و خیره به لب های نیمه بازش تکون آرومی بهش داد
_:هی کوچولو...بلند شو خیلی خوابیدی...بلند شو رفیقت زنگ زده میگه چند دیقه دیگه دم دره...
یکم تکوناش رو محکم کرده بود ولی هیچ حرکتی از جانب بک ندید...یکم نگران شد ولی صدای نفسهاش اینو بهش میفهموند که شاید خوابش عمیق باشه یا مثلا بخاطر خستگیشه....
تکون دیگه ای بهش داد و وقتی نتیجه ای نگرفت هوفی سرداد
_:مثلا اومده اینجا که کارای منو بکنه نگا چطور بیهوش افتاده
ایندفه دستشو خیلی آروم لای موهای نرمش کشید و به سمت بالا بردشون ولی به محض خارج شدن دستش از موهاش دوباره به حالت اول برگشتن و این باعث خنده چان شد
_:شاهزاده رو باش...خواب آلو
پتو رو از روی بدنش کنار کشید تا شاید با باد سردی که از پنجره باز بهش میخورد بیدار بشه ولی اونم تاثیری نداشت...دستشو به سمت پهلوش برد و یکم فشارش داد و به همون قسمت تکونی وارد کرد
_:هی جوجه فسقلی...پاشو دیگه چقدر میخوابی...الان کلاس داریا یادت که نرفته...
بازم هیچی...
بعد از گذشت پنج دیقه و اینکه دیگه واقعا نمیدونست چی کار کنه هوفی سر داد و اینبار صداشو یکم بالاتر برد
_:بیون بکهیون..پاشو بچه
با صدای چان بک تکون ریزی خورد و چشماش رو کمی باز کرد چان هم از این فرصت استفاده کرد و دوباره شروع به تکون دادنش کرد تا دوباره به خواب نره
_: بلند شو الان رفیقت میاد باید بری کلاس ده دیقه پیش به گوشیت زنگ زد...
بک که بعد از شنیدن حرف ها از دهن چان یکم هوشیار تر شده بود با بیحالی و همونطور که خمیازه ای سر میداد روی مبل نشست که باعث شد جا تنگ بشه برا همین چانیول از روی مبل بلند شد و به سمت میزش رفت و پشتش قرار گرفت و به کاغذهایی جلوش بود خیره شد...حدود پنج دیقه تمام سکوت بینشون بود و چان خیره به ورقه ها و بررسی جوانب برای قراردادی که در شرف بستنش بود....بک هم که هیچ صدایی ازش در نمیومد...
سرشو بالا اورد و به شاهزاده ای که حالا همونطور نشسته به خواب رفته بود خیره شد.... ناخودآگاه لبخندی روی لبش نشست...بک همونطور که نشسته بود با موهای آشفتش سرش به همه جهات کشیده میشد و بعد یهو سرجاش برمیگشت(نمیدونم منظورم و فهمیدین یا نه ولی امیدوارم فهمیده باشین جیگوریا)
لبخندش عمیق تر شد و همونطور که سرشو به نشونه تاسف تکون میداد با صدای تقریبا بلند صداش زد
_:هی جوجه فسقلی
با صدای یهویی چان برق از کلش پرید و یهو صاف سرجاش نشست و با چشمای خمارش به چان خیره شد
+:چی شده چه خبره..
چان دیگه با دیدن این حالت بک نتونست جلو خودش بگیره و قهقه ای زد
_:چرا اینقدر تو بچه ای کوچولو....اصلا فهمیدی چی گفتم بهت؟
بک که با نگاه گیجی بهش خیره شده بود
+:چی گفتی
_:گفتم رفیقت به گوشیت زنگ زد گفت بیای دم در...کلاس رانندگی مگه نداشتی کوچولو...
بک ذره ای فک کرد و و بعد مثل کسایی که یه چیزی یادشون اومده باشه یهو از جاش بلند شد و به ساعت توی دستش نگاه گرد
+:اهههه...نگاه کن ساعتوووو...دیرم شد که...
بعد تند تند سرجاش وول خورد و به سمت چانیول برگشت
+:میشه برم؟
چان آروم سری تکون داد و به بک اجازه رفتن داد
+:پس خدافظ
و با سرعت از اتاق و همینطور خونه خارج شد...
****
_:آهههه...خیلی وقته دم دری؟
+:دقیق ده دیقست دم درم...بک دیگه دارم بهت شک میکنم...چی میکردی یه ساعت مگه همون موقع که بهش گفتم بیدارت نکرد؟...
بک هوفی کشید و همونطور که بخاطر دویدنش تا ماشین لو نفس نفس میزد شونه هاشو بالا انداخت
_:چمیدونم...
لو سری به نشونه تاسف تکون داد
+:آقا میرن برا خودشون میخوابن بعد ما باید خودمونو به در و دیوار بزنیم برای خرید سوالای کنکور...
و ماشینو به حرکت در اورد و چون نگاهش مستقیم بود اخم بک رو ندید
_:نه لو...ما سوالا رو نمیخایم ما خودمون میخونیم....من تصمیممو گرفتم
لو خندید و نیم نگاهی بهش انداخت
+:شوخیت گرفته بک...تو به تایمی که داریم برا آزمون فکر کردی که این تصمیم و گرفتی...کمتر از یه ماه دیگه فقط وقت داریم..فکر کردی میخوای تو این یه ماه چطوری درس بخونی
بک بهش خیره شد
_:خب آخه رفیق من...تو هم به این فکر کردی که من تا قبل از اومدن به اینجا داشتم برای این آزمون زحمت میکشیدم؟...تو که میدونستی من چقدر انگیزه داشتم واسش... قبلا هم که ازش گذشتم فقط بخاطر نونا بود چون نمیخواستم اگه قبول شدم و رفتم دانشگاه دوباره بیاد تو این خونه کار کنه...اگرم که نرم شدم و با نونا موافقت کردم که کنکور بدم ایندفه برای توعه و نونا...الانم دارم بهت میگم که خودمون میخونیم نمیریم از کسی سوال و بخریم اگه قبول میکنی که شروع کنیم اگرم نه که هیچ..
و بعد سرشو به پشتی صندلی تکیه داد و به بیرون خیره شد
+:میگم با کی لج میکنی...تو که میدونی من اصلا حوصله درس خوندن ندارم قربونت بشم....چرا میگی حتما باید بخونیم....
_:لو من میخوابم رسیدیم بیدارم کن
و بعد از اون سریع چشماش رو بست و لو رو با لبخند روی لبش با دنیای خودش تنها گذاشت
اون از همون اول لجباز بود فقط بعضی اوقات بخاطر حالا یا نونا یا خود لو کوتاه میومد ولی الان لو بعید میدونست که بخواد کوتاه بیاد از حرفش...بخاطر همین هم دیگه مخالفتی باهاش نکرد..
***
صبح بعد از اینکه بک رو رسونده بود یه سر به نوناش زده بود که سرکار جدیدش بود و مثل اینکه از کارش راضی هم بود ولی درگیری های دیگه ای داشت و مهم ترینشون هم طلبکارا بودن که لو بهش قول داده بود که براش دنبال یه خونه بگرده تا حداقل با جابه جایی خونه از دست طلبکارا و تهدیداشون راحت بشن و جین هو هم مخالفتی نکرده بود...بعد از اون یه سر به خونه زد و مستقیم پیش مامانش رفت که بنظر سرحال میومد ولی بیماریش هنوز یه گوشه از بدنش درحال حکومت بود...با باباش درباره آزمون حرف زده بود واینکه قصد خرید سوال هارو دارن و باباش هم بعد از کلی اصرار های لو قبول کرده بود...پیش آجوماش هم رفته بود و بعد از یکم صحبت کردن باهاش و رفع دلتنگیش از خونه بیرون زد و برای رفتن دنبال بک به سمت خونه چانیول رفته بود....حالا هم که حدود یه ساعتی بود که کلاسشون تموم شده بود و نزدیک خونه بک بودن...لو با آهنگ رپ درحال پخش زمزمه میکرد و بک هم که از خواب بیهوش بود...درسته امروز استراحت خوبی کرده بود ولی بازم کمش بود...
نزدیک خونه رسیدن لو صدای آهنگ و کم کرد و بیحوصله به بک خیره شد....بک یه آدم خواب آلویی بود که سخت میشد از خواب بیدارش کرد و همین رو مخ لو بود
+:هی بک...
چون که میدونست از همون اول نمیشه با ملایمت صداش زد با صدای تقریبا بلندی صداش زد که بک یه تکون کوچیک خورد
+:بک جون من بیدار شو...اصلا حوصله ندارم دوساعت صدات کنم....
اینبار هم با صدای بلندی گفت که بک باز تکون خورد و بعد از چند لحظه هم هوشیار شد
_:کجاییم لو؟
لو خندید
+:رسیدیم خونه...نمیخای پیاده شی شاهزاده
بک چشم غره ای به لو رفت دستشو برد سمت دستگیره در
_:برنامه درسی برا خودم و خودت مینویسم لو زیاد وقت نداریم...فردا برات میارم فقط اگه مخالفت کنی
+:چشم...چشم مخالفت نمیکنم...امر دیگه ای
بک دوباره چشم غره ای رفت و پیاده شد و به سمت خونه رفت...در خونه رو باز کرد و خواست دهن باز کنه که نوناش رو صدا کنه که با خونه تاریک مواجه شد...ساعتشو چک کرد که ساعت دوازده شب رو نشون میداد و این خونه تاریک هم نشون دهنده این بود که هنوز نوناش به خونه برنگشته...با نگرانی لامپ رو روشن کرد و به دنبال نوناش توی اتاق و آشپزخونه هم گشت ولی امان از نشونه ای...سریع گوشیشو از توی جیبش در اورد و شماره نوناش رو گرفت و به صدای بوق ها با نگرانی گوش داد...بوق اول...بوق دوم...بوق سوم وصدای دختری که میگفت گوشی نوناش خاموشه....با عصبانیت تماس رو قطع کرد و کلافه دستی لای موهاش کشید
_:کجایی نونا تو که الان باید خونه باشی
****
ساعت نه شب بود و تقریبا تایم کارش روبه پایان بود...ولی نصف بیشتر پرونده هایی که رئیسش بهش سپرده بود که چکشون کنه روی دستش مونده بود و نمیدونست با اون همه خستگیی که توی بدنش بود چی کار کنه و چطوری بقیشون رو به پایان برسونه.....به گوشی خاموشش نگاهی انداخت تقریبا دوساعتی بود که خاموش شده بود و بخاطر اینکه شارژر گوشیش همراهش نبود نگران بک شد اگر که بهش زنگ میزد و میدید که گوشیش خاموشه مسلما نگران میشد...از اتاقش بیرون رفت تا برای خودش قهوه ای درست کنه که سرحال بشه و کارشو زود تر انجام بده که قبل از بک به خونه برسه...قهوه ای برای خودش درست کرد و با سرعت به اتاق کارش برگشت هم گرسنه بود هم خسته ولی چاره ای جز این نداشت باید کاراش رو انجام میداد وگرنه مطمعنا اخراج میشد چون این پرونده ها برای رئیسش خیلی مهم بود و فقط یه روز بهش وقت داده بود که چکشون کنه و اون یه روز هم فقط امروز بود و از اونجایی هم که تنها حسابدار این شرکت بود نمیتونست به کس دیگه ای بسپره و از زیر کار دربره...قلپ قلپ قهوه میخورد و کاراش رو انجام میداد تا اینکه به آخرین پرونده رسید چشماش قرمز بود و به شدت میسوخت قهوش و خیلی وقت بود تموم کرده بود ولی هیچ تاثیری روش نداشت چون ظاهرا حتی بیشتر از قبل خوردن قهوه خوابش میومد...به سرعت ولی با دقت پرونده آخر و هم چک کرد و بعد از تموم شدنش با حرص بستش...ساعت حدودا یازده رو نشون میداد و این یعنی بک نزدیک خونه بود ولی جین هو هنوز اینجا بود...مسیرش رو تخمین زد که چقدر طول میکشه برای اینکه به خونه برسه که به یه ساعت رسید...تند تند وسایلش رو جمع کرد و بعد از برداشتن کیفش و پوشیدن کاپشن بنفشش از شرکت بیرون زد...با سرمایی که یهو زیر پوستش حس کرد لرزه ای به تنش افتاد و کلاهش رو سر کرد و به سرعت به سمت خیابون برای گرفتن تاکسی رفت ولی امان از یک دونه تاکسی...کم کم داشت نا امید میشد که ماشینی جلوی پاش ترمز کرد ماشین شاسی بلند و شیکی بود به همراه شیشه های دودی...برای چند لحظه دهنش از ترس خشک شد و قدمی عقب رفت...نکنه طلبکارا به قولشون عمل کرده بودن و میخاستن بلایی سرش بیارن...مطمعن بود یه روزی این اتفاق میوفته و بنظرش اون روز امروز بود...قدم دیگه ای به عقب برداشت...توی چند لحظه کوتاه که از ایستادن ماشین جلوش شروع شد تا وقتی که راننده شیشه رو پایین بده هزار جور فکر و خیال به سرش زد تا با دیدن مرد پشت فرمون پشت فرمون سرجاش ایستاد
_:خانوم؟...چیزی شده؟...از چیزی ترسیدین؟..
جین هو که از ترس تا مرز سکته هم رفته بود با دیدن مردی که تا حالا با طلبکارا ندیده بودش و معلوم بود که یه کسیه که داشته همینطوری رد میشده نفس راحتی کشد
+:نه نه چیزی نشده
تند و عجله ای گفت و خواست به راهش ادامه بده که صدای راننده باز بلند شد
_:خب پس میخاین برسونمتون؟...
به سمت ماشین برگشت و زیر لب زمزمه کرد
+:نه مرسی مزاحمتون نمیشم
_:بفرما خانومی ناز نکن....بیا بالا میرسونمت
جین هو که به وضوح از لحن اون مرد چندشش شده بود و هم ترسیده بود صداشو کمی بالا برد
+:گفتم مزاحمتون نمیشم آقا بفرمایید برید لطفا
_:چه مزاحمتی خانوم الان که تاکسی نیست که شما بخوای ازش استفاده کنی...بعدشم تا وقتی من هستم دیگه نیازی به تاکسی نیست خوشگله...
جین هو اخمی کرد...درسته حرفش منطقی بود ولی دلیل نمیشد سوار ماشین کسی بشه که تازه دیده بودش
+:اصلا من شاید نخوام با ماشین برم...شما بفرمایین
_:خانوم خانوما تو که تا همین الان داشتی دنبال تاکسی میگشتی...منتظر بودی تاکسی بیاد تا سوار شی
جین هو که دیگه عصبانی شده بود با همون اخم به سمت پسر برگشت
+:الان دیگه تاکسی نمیخام مشکلی داری؟..
بعد از گفتن جملش مرد توی ماشین اخم غلیظی کرد و داد زد
_:نیا به درک...ما رو نگاه کن داریم ناز کیو میکشیم
و بعد گاز داد و از جین هو دور شد...جین هو هم با نگاهش دنبالش کرد
+:مرد تیکه روانی...معلوم نیست چشه
با حرص گفت و به راهش ادامه داد اما بعد چند دیقه واقعا خسته شده بود و تازه حدود یه سوم راهو طی کرده بود...نگاه کلافشو به جاده ای که طی کرده بود انداخت که شاید تاکسی پیدا کنه که همون موقع ماشین زرد رنگی بهش نزدیک شد و همین باعث شد نفهمه داره چی کار میکنه و دستشو بالا بیاره برای ایستادن ماشین...ماشین نزدیکش شد و جین هو هم بدون نگاه کردن به راننده سوار شد...
_:کجا میرین؟
با صدای بم و آشنای راننده با سردرگمی در ماشین رو بست و نگاهی بهش انداخت...ولی بخاطر کلاه هودیی که سرش بود زیاد چیزی از صورتش معلوم نبود...اگه میخاست با خودش روراست باشه یکم ترسیده بود...اصلا کی بود که اگه تو این وضعیت قرار میگرفت نمیترسید...با صدای لرزونش محل زندگیش و گفت و با استرس لبشو به دندون گرفت...مسیر زیادی از محل کارش تا خونه نبود ولی برای جین هویی که توی وضعیتی قرار داشت که هی با خودش میگفت الانه که یه اتفاقی بیوفته مطمعنا دیر گذشت تا اینکه دم در خونشون رسیدن...
+:چقدر میشه؟
با همون صدای لرزون سوال کرد و جوابش فقط صدای قفل ماشینی بود که زده شد و همین باعث شد از استرس رنگش بپره و لباش خشک شن
+:آقا...
مرد پشت فرمون کلاه هودیشو به عقب هدایت کرد و به سمت جین هو برگشت...این همون پسر بود...جوون ترین طلبکار پدرش که اصرار به ازدواج با جین هو داشت...از جونش چی میخاست
+:تو...تو اینجا چی..چی کار میکنی...ا...از جونم چی میخای عوضی
با لکنت جملشو بیان کرد که جوابش یه لبخند چندش بود که روی لبای پسر نشست...
_:من یه چیزایی بهت گفتم خوشگله...تو هم که قبول نکردی اومدن به اینجا هم برای همون موضوعه...
بعد از حرفش که احساس ترس رو توی جین هو پدیدار کرد قفل در رو باز کرد و لحظه بعدی بود که اون پسر کنارش روی صندلی عقب جا گرفت و باز ماشین رو قفل کرد
+:چی...چی کار میکنی
پسر بهش نزدیک شد دستشو پشت سر جین هو برد
_ آخه مگه من بهت نگفتم اگه قبول کنی باهام ازدواج کنی کل پول طلبکارا رو میدم خوشگلم؟!
آره این پیشنهادی بود که خیلی وقت بود از طرف فرد روبه روش بهش داده شده بود...پیشنهاد وسوسه انگیزی که با شناخت اون پسر توسط جین هو رد شده بود...اون شخصیت تمام طلبکارای پدرشو میشناخت...همه اونا آدمای بیشعوری بودن که فقط به فکر منافع خودشون بودن و این پسر هم پسر یکی از اونا بود..و مطمعنا این شخصیتی نبود که جین هو تمام عمرش منتظرش بود
+:در..درسته تو پیشنهادتو دادی....و خ...خب منم رد کردم
باز با لکنت زبون جملش رو ادا کرد
پسر باز نزدیک ترشد و پوزخندی زد
_ و چی باعث شده که فکر کنی با رد کردن من دیگه منو نمیبینی؟
جین هو بازم سعی کرد عقب بره ولی دست پسر مانع میشد
+:من...من میشناسمت عوضی...تو پسر یکی از اونایی که هستی که بابا و مامانمو به اون روز انداخت و بچه هاشو بدبخت کرد
پسر حالت غمگینی به خودش گرفت
_:آخیه....آخه اینا چه ربطی به من داره لیدی زیبای من...
جین هو نفس عمیقی کشید
+:لط..لطفا ولم کن
پسر پوزخندی زد و بعد هم جدی شد با یه حرکت سریع لب های جین هو رو مقابل لب های خودش قرار داد و سرش و کج کرد و نفس عمیقی توی صورت جین هو کشید
_:بوی بهشت میدی...
جین هو که از حرکت یهوییش جا خورده بود دهنش باز مونده بود و این پسر رو بیشتر تحریک میکرد..
پسر سرشو جلو برد و تقریبا با لباش لبای جین هو رو لمس کرد
_:فقط کافیه قبولم کنی زندگی برات میسازم که تو خوابم نمیبینی...
جین هو که از ترس اشکاش درحال ریختن بود لباش رو توی دهنش جمع کرد و به گریه افتاد
+:خوا..خواهش...خواهش میکنم ولم کن..التماست میکنم
پسر لبخندی زد و لباش رو آروم غنچه کرد که یه برخورد سطحی با لبای جین هو داشته باشه
_:نشد دیگه...نشد...من اینجوری دوست ندارم...
و بعد لباش رو تقریبا کوبوند روی لب های جین هو...خشن شروع به بوسیدنش کرد...گاهی اوقات با بی رحمی گاز های محکمی از لباش میگرفت ولی تنها ری اکشن جین هو فقط و فقط اشک های پی در پی بود...بعد از چند لحظه که واقعا نفس کم اورده بود سرشو پایین انداخت که لب های پسر رو به روش ازش جدا شه ولی با چنگی که پسر به موهاش زد گریش شدت گرفت و به جای قبلش برگشت...دوباره بوسه های خشن شروع شد و چنگ هایی که پسر به موهای جین هو میزد و باعث شدت گرفتن اشک های جین هو میشد....
با بی رحمی لب پایینش رو گاز محکمی گرفت که طعم خون توی دهنش رو حس کرد و بعد ازش جدا شد و خیره به چهره بی نظیر دختر رو به روش
_:اذیت شدی؟
جین هو با صدای پسر سرشو که پایین انداخته بالا اورد و با چشمای اشکی و صورتی که برق اشک به وضوح معلوم بود بهش خیره شد
+:چه سودی از اذیت کردن یه دختر یتیم میبری
از این بگذریم که دل پسر واقعا براش سوخت با جمله ای که گفت ولی دیگه نمیتونست تحمل کنه دقیق دو سال بود که براش زحمت کشیده بود سعی کرده بود با تهدید کارشو جلو ببره ولی تنها توسط دختر موردعلاقش پس زده شده بود
بوسه محکمی روی لباش گذاشت
_:بابام گفت بهت بگم یه ما دیگه هم بهت وقت میده و این یه ماه فقط برای من بود حواست باشه دختر جون...مطمعن باش بعد یه ماه بلایی سرت میاره...
دوباره بوسه ای روی لبش گذاشت ولی ایندفه طولانی تر بعد هم بوسه ای روی ترقوش...بعد قفل درو باز کرد و پیاده شد...جین هو نفس عمیقی کشید ...اشکاش رو پاک کرد و با لرزه ای که بدنش داشت از ماشین پیاده شد و بدون نگاه به پسر پشت سرش وارد خونه شد...
کیوتای من....یه اختلالی توی پارتا شده...پارت بعدی پارت چهاردهه...و پارت سیزده پارت بعد پارت چهاردهه...حواستون باشه درست بخونینشون....لاو یو💕
BẠN ĐANG ĐỌC
I'm ready For Fucking You~🔥(completed)
Ngẫu nhiênبکهیون پسری از جنس غم...چانیول پسری از جنس غرور...بکهیون پسر روزهای دردناک....چانیول پسر روزهای لذت....بکهیون پسر قمار باز پایین شهر ک برای دادن بدهیش حاضر شد کل زندگیشو بده....چانیول پسر معروف ترین خلافکار کره که توجه زیادی به خونوادش نداره....نظرت...
